3 آرزو (قسمت سوم)
اين داستان برگرفته از واقعه اي حقيقي است كه در كتاب شريف «عبقري الحسان» نوشته عالم پرهيزگار مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر نهاوندي نقل شده است.
محمد تقي اختياري
یادم می آید وقتی به خانه آمدم و با آن خدا بیامرز صحبتش را کردم اشک در چشمانش حلقه زد می دانستم که سال هاست در آرزوی زیارت نجف و کربلا می سوزد و دم بر نمی آورد برای ما که زندگی فقیرانه ای داشتیم خرج راه سنگین بود. اما وقتی آدم را بطلبند خودشان هم وسیله اش را درست می کنند. بالاخره از این طرف و آن طرف خرج سفر جور شد و چند روز بعد با همان قافله راه افتادیم به سوی عراق.
سید چند لحظه ای ساکت شد بعد دستش را آرام روی زانويش کوبید و گفت اما نمی دانستم آخرش به این جا می رسد.
میرزا هادی که آرام نشسته بود و گوش می داد کمی جا به جا شد سید عبدالله از سخن باز ایستاد و رو کرد به میرزا و پرسید : چای دوم را بیاورم؟
میرزا استکانش را کناری گذاشت و پاسخ داد: نه داشتید می گفتید.
سید نگاهی به میرزا هادی کرد از چهره میرزا به راحتی می شد اشتیاق به دانستن را فهمید اما پاسخ داد: بماند برای بعد.
بعد از جایش برخاست و به سراغ قبایش که در گوشه اتاق بود رفت. آن را برداشت و بر تن کرد عبایش را هم بر دوش انداخت و گفت: شب جمعه است می خواهم بر سر خاکش بروم دیر می شود.
میرزا هادی که می ترسید داستان نیمه کاره بماند گفت حالا تا غروب خیلی فرصت داریم دو، سه ساعتی تا مغرب مانده.
اما سید که گویی چیزی نمی شنید پرده های اتاق را کشید و به طرف در اتاق رفت.
میرزا چاره ای نداشت او هم برخاست وقتی توی کوچه شانه به شانه هم می رفتند میرزاهادی پرسید: راستی جناب سید عبدالله یادم می آید روز تشیع جنازه وقتی به طرف قبرستان می رفتیم شما قولی به من دادید یادتان می آید؟
سید عبدالله ایستاد کمی فکر کرد و بعد پرسید: چه قولی؟
میرزا هادی پاسخ داد: وقتی آن روز از شما پرسیدم چرا این قدر متأثرید و برای آن خدا بیامرز اشک می ریزید شما گفتید: آن خدا بیامرز خودش این طور مردن را از خدا خواسته بود بعد قول دادید داستانش را برایم بگویید یادتان هست؟
سید لبخندی زن و گفت: یادم آمد؛ اما قرار نشد بگویم گفتم اگر قرار باشد به کسی بگویم به تو می گویم. دیدی که اولش را هم گفتم تمامش در همین داستان سفر ما به کربلا و نجف است.
میرزا نگاهی به سید کرد و گفت: جدی می گویید؟ خوب پس چرا بقیه اش را نگفتید؟
سید پاسخ داد: گفتم که بماند برای بعد.
سر خاک سید قرآن کوچکش را از جیب قبایش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن سوره یاسین و الرحمن میرزا هم حمد و سوره ای خواند و روی خاک قبرستان چمباتمه زد و منتظر ماند.
آسمان خالی از ابر بود و باد ملایمی می وزید جنازه ای آن دورها بر دوش چند نفر در حرکت بود و صدای لا اله الا الله در فضای قبرستان می پیچید.
میرزا همان طور که به سید نگاه می کرد پیش خود گفت: می ترسم غصه مرگ این زن سید را نابود کند به خوبی معلوم است که این چند روز چقدر سختی کشیده است استخوان های صورتش از زیر پوستش بیرون زده.
سید قرآنش را بست و آن را در جیبش گذاشت بعد آرام آرام شروع کرد به سخن گفتن می دانست دیر یا زود میرزا با کنجکاوی هایش همه چیز را خواهد فهمید. خودش هم تصمیم گرفته بود همه داستان را بگوید و رازی که سال ها آن را نزد خود نگه داشته بود فاش کند پیش خود فکر کرده بود معلوم نیست تا چند صباح دیگر زنده باشم بگذار حداقل یک نفر این داستان را بداند.
سید عبدالله آهی کشید و شروع کرد به حرف زدن:
گفتم که با همان قافله راه افتادیم همان قافله ای که چاووشی اش هوس زیارت را به دلم انداخته بود راه طولانی بود و سختی های راه هم زیاد. اما شوق زیارت سختی ها را آسان می کرد روزها راه می رفتیم و شب ها در کاروانسرایی یا روستایی استراحت می کردیم بالاخره رسیدیم و زیارت کاظمین و سامرا و کربلا قسمت مان شد و آرزوی چندین ساله مان برآورده شد. بعد هم برای زیارت امیرالمومنین راهی نجف شدیم چه روزهای خوبی بود با تعدادی از همسفران بیش تر دوست شده بودیم و با هم به زیارت و عبادت می پرداختیم چند روزی که در نجف ماندیم صحبت رفتن به کوفه شد. می دانی که نمی شود کسی به نجف برود و زیارت مسجد کوفه و مسجد سهله را که نزدیک کوفه است فراموش کند صبح سه شنبه ای بود که با همان دوستان همسفرمان راه افتادیم به طرف کوفه از نجف تا کوفه راه چندانی نیست مسجد کوفه چندین قسمت دارد و هرکدام برای خود اعمالی دارد یکی دو ساعتی مانده بود به غروب که کارمان در مسجد کوفه تمام شد و با دوستان نشستیم به مشورت حرف بر سر این بود که به مسجد سهله برویم یا برگردیم به نجف.
من می گفتم: امشب شب چهارشنبه است و شب مخصوص اعمال مسجد سهله حالا که تا این جا آمده ایم به مسجد سهله هم برویم.
آن ها می گفتند از این جا تا مسجد سهله فاصله کمی نیست اگر بخواهیم پیاده برویم طول می کشد حتی اگر اسب یا الاغی هم کرایه کنیم و برویم تا بخواهیم اعمال مسجد را به جا آوریم به تاریکی شب می خوریم که صلاحمان نیست آن هم با این اوضاع و احوالی که تعریف می کنند همین مانده که گرفتار عطیه شویم و جان و مال مان را به غارت ببرد.
راست می گفتند از وقتی وارد نجف شده بودیم مردم کوچه و بازار مرتب در باره آدمی به نام عطیه حرف می زدند می گفتند از فرمان حکومت سرپیچی کرده و یاغی شده است هرکس هم برای خودش داستانی داشت که با آب و تاب نقل می کرد از کشت و کشتاری که در جنگ با سربازان حکومت به راه انداخته بود یا از راهزنی های شبانه اش که به قافله ها و مسافرانش حمله می کرد و با همدستانش اموال مردم را به غارت می برد خلاصه در دل مردم وحشتی افتاده بود حالا هم دوستان ما می گفتند صلاح نیست شب را در بیابان باشیم اما نمی دانم چه نیرویی مرا به طرف مسجد سهله می کشید هرچه آن ها از خطرات راه می گفتند شور و شوقم به رفتن بیشتر می شد داستان های زیادی از شب های چهارشنبه مسجد سهله شنیده بودم و می دانستم که خیلی ها در این شب ها حاجت خود را گرفته اند با خود می گفتم چرا من یکی از آن ها نباشم.
دوباره به آن ها گفتم وقت رفتن به مسجد سهله امشب است اگر امشب نرویم شاید دیگر قسمت مان نشود ما هم که معلوم نیست تا شب چهارشنبه بعد این جا باشیم بیایید به خدا توکل کنیم و برویم.
بعد کمی درباره مسجد سهله برایشان گفتم و از فضیلت اعمال آن جا حرف زدم تا بالاخره راضی شدند اما گفتند حالا که این طور است پس زود راه بیفتیم که به تاریکی شب برنخوریم. قرار شد خادمی که همراه ما بود زود به سراغ مکانهایی که اسب و الاغ کرایه می دهند برود و به تعدادمان سواری کرایه کند و بیاورد اما ما شانزده نفر بودیم و پیدا کردن این تعداد مرکب وقت می خواست تا خادم شانزده سواری پیدا کند و بیاورد کمی طول کشید وقتی هم بالاخره با مرد عربی که صاحب الاغ ها بود به سراغ ما آمد دوباره دوستان ما بنای مخالفت گذاشتند و گفتند الان خیلی دیر شده و صلاح در این است که به نجف بازگردیم.
دیگر اصرار هم فایده ای نداشت من گفتم من که تصمیم خودم را گرفته ام و به سهله می روم. آن خدا بیامرز – همسرم را می گویم- او هم گفت من هم می روم دو زن دیگر هم با ما همراه شدند که چهار نفر شدیم و چون کرایه الاغ ها را خادم از ابتدا داده بود با دوازده مرکب خالی راه افتادیم مرد عرب از جلو می رفت و ما هم پشت سر او می رفتیم.
حالی داشتیم در دل از این که موفق شده بودم تا به آرزویم برسم خوشحال بودم نزدیک غروب بود که به مسجد رسیدیم برخلاف انتظار من رفت و آمد چندانی نبود تک و توک چند نفری در مسجد بودند وقت نماز بود وضو گرفتیم و ابتدا نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم بعد از نماز زن های همراهمان به گوشه ای رفتند و مشغول دعا شدند من هم کناری نشستم و دعایم را شروع کردم.
ابتدا آرامشی داشتم حال خوشی بود و با خدا راز و نیاز می کردم و از امام زمان یاری می خواستم وسط های دعا سرم را از روی کتاب دعا برداشتم و به اطراف نگاه کردم هیچ کس به جز ما چهار نفر در مسجد نبود و همه رفته بودند تعجب کردم مسجد خالی خالی بود خواستم دعا را ادامه بدهم اما دلهره ای وجودم را در برگفته بود حالا حرف هایی که دوستانم در مسجد کوفه گفته بودند و من به آنها خندیده بودم جان می گرفت و به سراغم می آمد برگشتم پشت سرم را هم نگاه کردم هیچ کس نبود ما بودیم و مسجد سهله و این شب پاییزی.
چاره ای نداشتم دعا را نیمه کاره رها کردم و کتاب را بستم وقت می گذشت باید زودتر به فکر چاره ای می افتادم دست در جیب قبایم کردم و ساعتم را بیرون آوردم ساعت نزدیک هشت بود و دو ساعتی از شب می گذشت خود را به کنار پنجره رساندم بیرون کاملا تاریک بود به آسمان نگاه کردم از میان تکه های ابر چند ستاره کم نور سوسو می زد هیچ رفت و آمدی نبود کمی دورتر مرد عربی که ما را به مسجد آورده بود پشت به مسجد روی سنگی نشسته و خود را با آتشی که افروخته بود گرم می کرد الاغ ها را هم کمی آن طرف تر به درختی بسته بود.
مدتی به او خیره شدم آیا باید به او اطمینان می کردم و با او به کوفه بازمی گشتم؟ در همین موقع سرش را به طرف مسجد برگرداند. صورتش را با چفیه بسته بود خود را از پنجره کنار کشیدم حالا وحشتم بیشتر شده بود.
با خود می گفتم عجب کاری کردم حالا خودمان هیچ دو نفر زن غریبه را هم با خود راه انداخته و به این جا آورده ام. چطور می خواهم برگردم؟ آن هم با حرف هایی که در باره عطیه راهزن می زنند اصلا از کجا معلوم که همین مرد عرب خودش ما را دودستی تحویل راهزن ها ندهد.
بعد به فکرم رسید که چطور است شب را همین جا بمانیم و فردا صبح که هوا روشن شد به کوفه بازگردیم اما می دانستم که دوستانمان نگران خواهند شد.
به میان مسجد بازگشتم همسرم را دیدم که به سویم می آید گفتم حتما نماز و دعایش تمام شده و به فکر بازگشتن به کوفه است. به من که رسید به چهره ام خیره شد و پرسید: چرا پریشانی حاج آقا؟
گفتم: اشتباه بزرگی کرده ایم نباید از دوستانمان جدا می شدیم می ترسم بلایی به سرمان بیاید.
خنده ای کرد و گفت: حاج اقا از شما بعید است مگر فراموش کرده ای کجا هستیم؟ این جا خانه خداست. کجا امن تر از این جاست؟ آن هم مسجدی که به نام امام زمان معروف شده است وسوسه شیطان را از دلت بیرون کن به خود حضرت توسل کن. نگران چه هستی؟
راستش پاسخی نداشتم اگرچه درست می گفت اما حرف هایش چیزی از اضطرابم نکاست. با خود گفتم خوب است از خود حضرت کمک بخواهم. راه افتادم به طرف جایی که در میان مسجد است و به آن جا مقام حضرت مهدی علیه السلام می گویند گفتم حالا که قرار است به خود حضرت متوسل شویم خوب است این کار را در کنار مقام خودش انجام دهم.
عجیب بود هرچه به آن جا نزدیک تر می شدم ترس و اضطرابم کم تر می شد احساس می کردم آرامش خیالی جای نگرانی ام را می گیرد اما عجیب تر از آن نور شدیدی بود که اطراف مقام را گرفته بود اول تصور کردم در بالای مقام چند چلچراغ یا قندیل را روشن کرده اند؛ اما چنین نبود. تازه نوری که من می دیدم بیش از نور چراغ و قندیل بود بعد صدای راز و نیازی به گوشم رسید ابتدا تصور کردم یکی از همراهان ماست که در آن جا به دعا مشغول شده ولی بعد به خوبی صدای مردانه ای را که با خدا راز و نیاز می کردم تشخیص دادم با تعجب جلو رفتم و با خود گفتم مرا بگو که فکر می کردم ما در این مسجد تنهاییم و جز ما کسی در این جا نیست؛ ولی حالا ...
ادامه دارد....
التماس دعا / یاران