تبليغاتX
خورشید نیمه شب

خورشید نیمه شب

تنهاترین خورشید

3 آرزو (قسمت سوم)

اين داستان برگرفته از واقعه اي حقيقي است كه در كتاب شريف «عبقري الحسان» نوشته عالم پرهيزگار مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر نهاوندي نقل شده است.

محمد تقي اختياري

 

یادم می آید وقتی به خانه آمدم و با آن خدا بیامرز صحبتش را کردم اشک در چشمانش حلقه زد می دانستم که سال هاست در آرزوی زیارت نجف و کربلا می سوزد و دم بر نمی آورد برای ما که زندگی فقیرانه ای داشتیم خرج راه سنگین بود. اما وقتی آدم را بطلبند خودشان هم وسیله اش را درست می کنند. بالاخره از این طرف و آن طرف خرج سفر جور شد و چند روز بعد با همان قافله راه افتادیم به سوی عراق.
سید چند لحظه ای ساکت شد بعد دستش را آرام روی زانويش کوبید و گفت اما نمی دانستم آخرش به این جا می رسد.
میرزا هادی که آرام نشسته بود و گوش می داد کمی جا به جا شد سید عبدالله از سخن باز ایستاد و رو کرد به میرزا و پرسید : چای دوم را بیاورم؟
میرزا استکانش را کناری گذاشت و پاسخ داد: نه داشتید می گفتید.
سید نگاهی به میرزا هادی کرد از چهره میرزا به راحتی می شد اشتیاق به دانستن را فهمید اما پاسخ داد: بماند برای بعد.

بعد از جایش برخاست و به سراغ قبایش که در گوشه اتاق بود رفت. آن را برداشت و بر تن کرد عبایش را هم بر دوش انداخت و گفت: شب جمعه است می خواهم بر سر خاکش بروم دیر می شود.
میرزا هادی که می ترسید داستان نیمه کاره بماند گفت حالا تا غروب خیلی فرصت داریم دو، سه ساعتی تا مغرب مانده.
اما سید که گویی چیزی نمی شنید پرده های اتاق را کشید و به طرف در اتاق رفت.
میرزا چاره ای نداشت او هم برخاست وقتی توی کوچه شانه به شانه هم می رفتند میرزاهادی پرسید: راستی جناب سید عبدالله یادم می آید روز تشیع جنازه وقتی به طرف قبرستان می رفتیم شما قولی به من دادید یادتان می آید؟
سید عبدالله ایستاد کمی فکر کرد و بعد پرسید: چه قولی؟
میرزا هادی پاسخ داد: وقتی آن روز از شما پرسیدم چرا این قدر متأثرید و برای آن خدا بیامرز اشک می ریزید شما گفتید: آن خدا بیامرز خودش این طور مردن را از خدا خواسته بود بعد قول دادید داستانش را برایم بگویید یادتان هست؟
سید لبخندی زن و گفت: یادم آمد؛ اما قرار نشد بگویم گفتم اگر قرار باشد به کسی بگویم به تو می گویم. دیدی که اولش را هم گفتم تمامش در همین داستان سفر ما به کربلا و نجف است.
میرزا نگاهی به سید کرد و گفت: جدی می گویید؟ خوب پس چرا بقیه اش را نگفتید؟
سید پاسخ داد: گفتم که بماند برای بعد.
سر خاک سید قرآن کوچکش را از جیب قبایش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن سوره یاسین و الرحمن میرزا هم حمد و سوره ای خواند و روی خاک قبرستان چمباتمه زد و منتظر ماند.
آسمان خالی از ابر بود و باد ملایمی می وزید جنازه ای آن دورها بر دوش چند نفر در حرکت بود و صدای لا اله الا الله در فضای قبرستان می پیچید.
میرزا همان طور که به سید نگاه می کرد پیش خود گفت: می ترسم غصه مرگ این زن سید را نابود کند به خوبی معلوم است که این چند روز چقدر سختی کشیده است استخوان های صورتش از زیر پوستش بیرون زده.
سید  قرآنش را بست و آن را در جیبش گذاشت بعد آرام آرام شروع کرد به سخن گفتن می دانست دیر یا زود میرزا با کنجکاوی هایش همه چیز را خواهد فهمید. خودش هم تصمیم گرفته بود همه داستان را بگوید و رازی که سال ها آن را نزد خود نگه داشته بود فاش کند پیش خود فکر کرده بود معلوم نیست تا چند صباح دیگر زنده باشم بگذار حداقل یک نفر این داستان را بداند.
سید عبدالله آهی کشید و شروع کرد به حرف زدن:
گفتم که با همان قافله راه افتادیم همان قافله ای که چاووشی اش هوس زیارت را به دلم انداخته بود راه طولانی بود و سختی های راه هم زیاد. اما شوق زیارت سختی ها را آسان می کرد روزها راه می رفتیم و شب ها در کاروانسرایی یا روستایی استراحت می کردیم بالاخره رسیدیم و زیارت کاظمین و سامرا و کربلا قسمت مان شد و آرزوی چندین ساله مان برآورده شد. بعد هم برای زیارت امیرالمومنین راهی نجف شدیم چه روزهای خوبی بود با تعدادی از همسفران بیش تر دوست شده بودیم و با هم به زیارت و عبادت می پرداختیم چند روزی که در نجف ماندیم صحبت رفتن به کوفه شد. می دانی که نمی شود کسی به نجف برود و زیارت مسجد کوفه و مسجد سهله را که نزدیک کوفه است فراموش کند صبح سه شنبه ای بود که با همان دوستان همسفرمان راه افتادیم به طرف کوفه از نجف تا کوفه راه چندانی نیست مسجد کوفه چندین قسمت دارد و هرکدام برای خود اعمالی دارد یکی دو ساعتی مانده بود به غروب که کارمان در مسجد کوفه تمام شد و با دوستان نشستیم به مشورت حرف بر سر این بود که به مسجد سهله برویم یا برگردیم به نجف.
من می گفتم: امشب شب چهارشنبه است و شب مخصوص اعمال مسجد سهله حالا که تا این جا آمده ایم به مسجد سهله هم برویم.
آن ها می گفتند از این جا تا مسجد سهله فاصله کمی نیست اگر بخواهیم پیاده برویم طول می کشد حتی اگر اسب یا الاغی هم کرایه کنیم و برویم تا بخواهیم اعمال مسجد را به جا آوریم به تاریکی شب می خوریم که صلاحمان نیست آن هم با این اوضاع و احوالی که تعریف می کنند همین مانده که گرفتار عطیه شویم و جان و مال مان را به غارت ببرد.
راست می گفتند از وقتی وارد نجف شده بودیم مردم کوچه و بازار مرتب در باره آدمی به نام عطیه حرف می زدند می گفتند از فرمان حکومت سرپیچی کرده و یاغی شده است هرکس هم برای خودش داستانی داشت که با آب و تاب نقل می کرد از کشت و کشتاری که در جنگ با سربازان حکومت به راه انداخته بود یا از راهزنی های شبانه اش که به قافله ها و مسافرانش حمله می کرد و با همدستانش اموال مردم را به غارت می برد خلاصه در دل مردم وحشتی افتاده بود حالا هم دوستان ما می گفتند صلاح نیست شب را در بیابان باشیم اما نمی دانم چه نیرویی مرا به طرف مسجد سهله می کشید هرچه آن ها از خطرات راه می گفتند شور و شوقم به رفتن بیشتر می شد داستان های زیادی از شب های چهارشنبه مسجد سهله شنیده بودم و می دانستم که خیلی ها در این شب ها حاجت خود را گرفته اند با خود می گفتم چرا من یکی از آن ها نباشم.
دوباره به آن ها گفتم وقت رفتن به مسجد سهله امشب است اگر امشب نرویم شاید دیگر قسمت مان نشود ما هم که معلوم نیست تا شب چهارشنبه بعد این جا باشیم بیایید به خدا توکل کنیم و برویم.
بعد کمی درباره مسجد سهله برایشان گفتم و از فضیلت اعمال آن جا حرف زدم تا بالاخره راضی شدند اما گفتند حالا که این طور است پس زود راه بیفتیم که به تاریکی شب برنخوریم. قرار شد خادمی که همراه ما بود زود به سراغ مکانهایی که اسب و الاغ کرایه می دهند برود و به تعدادمان سواری کرایه کند و بیاورد اما ما شانزده نفر بودیم و پیدا کردن این تعداد مرکب وقت می خواست تا خادم شانزده سواری پیدا کند و بیاورد کمی طول کشید وقتی هم بالاخره با مرد عربی که صاحب الاغ ها بود به سراغ ما آمد دوباره دوستان ما بنای مخالفت گذاشتند و گفتند الان خیلی دیر شده و صلاح در این است که به نجف بازگردیم.
دیگر اصرار هم فایده ای  نداشت من گفتم من که تصمیم خودم را گرفته ام و به سهله می روم. آن خدا بیامرز – همسرم را می گویم- او هم گفت من هم می روم دو زن دیگر هم با ما همراه شدند که چهار نفر شدیم و چون کرایه الاغ ها را خادم از ابتدا داده بود با دوازده مرکب خالی راه افتادیم مرد عرب از جلو می رفت و ما هم پشت سر او می رفتیم.
حالی داشتیم در دل از این که موفق شده بودم تا به آرزویم برسم خوشحال بودم نزدیک غروب بود که به مسجد رسیدیم برخلاف انتظار من رفت و آمد چندانی نبود تک و توک چند نفری در مسجد بودند وقت نماز بود وضو گرفتیم و ابتدا نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم بعد از نماز زن های همراهمان به گوشه ای رفتند و مشغول دعا شدند من هم کناری نشستم و دعایم را شروع کردم.
ابتدا آرامشی داشتم حال خوشی بود و با خدا راز و نیاز می کردم  و از امام زمان یاری می خواستم وسط های دعا سرم را از روی کتاب دعا برداشتم و به اطراف نگاه کردم هیچ کس به جز ما چهار نفر در مسجد نبود و همه رفته بودند تعجب کردم مسجد خالی خالی بود خواستم دعا را ادامه بدهم اما دلهره ای وجودم را در برگفته بود حالا حرف هایی که دوستانم در مسجد کوفه گفته بودند و من به آنها خندیده بودم جان می گرفت و به سراغم می آمد برگشتم پشت سرم را هم نگاه کردم هیچ کس نبود ما بودیم و مسجد سهله و این شب پاییزی.
چاره ای نداشتم دعا را نیمه کاره رها کردم و کتاب را بستم وقت می گذشت باید زودتر به فکر چاره ای می افتادم دست در جیب قبایم کردم و ساعتم را بیرون آوردم ساعت نزدیک هشت بود و دو ساعتی از شب می گذشت خود را به کنار پنجره رساندم بیرون کاملا تاریک بود به آسمان نگاه کردم از میان تکه های ابر چند ستاره کم نور سوسو می زد هیچ رفت و آمدی نبود کمی دورتر مرد عربی که ما را به مسجد آورده بود پشت به مسجد روی سنگی نشسته و خود را با آتشی که افروخته بود گرم می کرد الاغ ها را هم کمی آن طرف تر به درختی بسته بود.
مدتی به او خیره شدم آیا باید به او اطمینان می کردم و با او به کوفه بازمی گشتم؟ در همین موقع سرش را به طرف مسجد برگرداند. صورتش را با چفیه بسته بود خود را از پنجره کنار کشیدم حالا وحشتم بیشتر شده بود.
با خود می گفتم عجب کاری کردم حالا خودمان هیچ دو نفر زن غریبه را هم با خود راه انداخته و به این جا آورده ام. چطور می خواهم برگردم؟ آن هم با حرف هایی که در باره عطیه راهزن می زنند اصلا از کجا معلوم که همین مرد عرب خودش ما را دودستی تحویل راهزن ها ندهد.
بعد به فکرم رسید که چطور است شب را همین جا بمانیم و فردا صبح که هوا روشن شد به کوفه بازگردیم اما می دانستم که دوستانمان نگران خواهند شد.
به میان مسجد بازگشتم همسرم را دیدم که به سویم می آید گفتم حتما نماز و دعایش تمام شده و به فکر بازگشتن به کوفه است. به من که رسید به چهره ام خیره شد و پرسید: چرا پریشانی حاج آقا؟
گفتم: اشتباه بزرگی کرده ایم نباید از دوستانمان جدا می شدیم می ترسم بلایی به سرمان بیاید.
خنده ای کرد و گفت: حاج اقا از شما بعید است مگر فراموش کرده ای کجا هستیم؟ این جا خانه خداست. کجا امن تر از این جاست؟ آن هم مسجدی که به نام امام زمان معروف شده است وسوسه شیطان را از دلت بیرون کن به خود حضرت توسل کن. نگران چه هستی؟
راستش پاسخی نداشتم اگرچه درست می گفت اما حرف هایش چیزی از اضطرابم نکاست. با خود گفتم خوب است از خود حضرت کمک بخواهم. راه افتادم به طرف جایی که در میان مسجد است و به آن جا مقام حضرت مهدی علیه السلام می گویند گفتم حالا که قرار است به خود حضرت متوسل شویم خوب است این کار را در کنار مقام خودش انجام دهم.
عجیب بود هرچه به آن جا نزدیک تر می شدم ترس و اضطرابم کم تر می شد احساس می کردم آرامش خیالی جای نگرانی ام را می گیرد اما عجیب تر از آن نور شدیدی بود که اطراف مقام را گرفته بود اول تصور کردم در بالای مقام چند چلچراغ یا قندیل را روشن کرده اند؛ اما چنین نبود. تازه نوری که من می دیدم بیش از نور چراغ و قندیل بود بعد صدای راز و نیازی به گوشم رسید ابتدا تصور کردم یکی از همراهان ماست که در آن جا به دعا مشغول شده ولی بعد به خوبی صدای مردانه ای را که با خدا راز و نیاز می کردم تشخیص دادم با تعجب جلو رفتم و با خود گفتم مرا بگو که فکر می کردم ما در این مسجد تنهاییم و جز ما کسی در این جا نیست؛ ولی حالا ...

ادامه دارد....                          

                                          التماس دعا / یاران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:52  توسط یاران  | 

3 آرزو (قسمت دوم)

 

اين داستان برگرفته از واقعه اي حقيقي است كه در كتاب شريف «عبقري الحسان» نوشته عالم پرهيزگار مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر نهاوندي نقل شده است.

محمد تقي اختياري

 

میرزا هادی منتظر شب هفت نشد. یکی، دو روز بعد، پشت در خانه سید عبدالله کوبه در را در دست گرفته بود و به در می کوبید. چند دقیقه ای طول کشید تا صدای دوست قدیمی اش را بشنود که می گفت: آمدم صبر کنید؛ آمدم.
وقتی در باز شد اولین چیزی که میرزا هادی دید، چشم های خیس و نمناک سید بود. متحیر سلام کرد. سید جوابش را داد. بعد کنار دیوار ایستاد و در را تا آخر باز کرد تا میرزا هادی داخل شود.
میرزا دالان نیمه تاریک را جلوتر از سید رفت و به حیاط رسید. حالا حوض کوچک حیاط رو به رویش بود و کنار حوض باغچه کوچکی که اطلسی های رنگارنگ خود را از آن بیرون ریخته بودند.
ایستاد آقا سید از تاریکی دالان بیرون آمد و نگاهی به میرزا هادی کرد و گفت: چرا ایستادی؟ برو، کسی نیست.
بعد ناگهان بغض گلویش را گرفت و سر پایین انداخت و بریده بریده گفت: دیگر ... این خانه ... یا الله نمی خواهد
حالا میرزا هادی شانه های سید را می دید که تکان می خورد و اشک هایش که روی اطلسی ها می چکد.
به سراغ دوست داغدارش آمد دست روی شانه اش گذاشت و کمر فشرد اما حرفی نزد یاد روز تشیع جنازه افتاده بود می ترسید بازهم دلداری اش مایه دلخوری سید شود. زیر لب فقط گفت: انا لله و انا الیه راجعون سید عبدالله سرش را بالا گرفت. نگاهی به چهره میرزا هادی انداخت بعد به کنار حوض رفت و مشتی آب به صورت ریخت حالا حالش جا آمده بود و باید به سراغ میهمانش می رفت.
سعی کرد لبخندی بر لبانش آشکار شود. بعد نگاهی به میرزا هادی که به درخت وسط حیاط تکبه داده بود کرد و گفت: چرا ایستادی؟ در اتاق که باز است تا شما بشینی من هم سماور را روشن می کنم و می آیم.
میرزا هادی کفش ها را کنار درگاهی از پا درآورد و داخل شد.
اتاقی که سال ها خاطره را با خود همراه داشت. چه ساعت هایی را با سید در این اتاق گذرانده بود کتاب های درسی حوزه، روی طاقچه ها و رف ها کنار هم چیده شده بود. دو ، سه پشتی کوچک کنار دیوار بود و سجاده سید گوشه اتاق به چشم می خورد.
به طرف جای همیشگی خود رفت. پشت به پشتی داد و منتظر نشست. چند لحظه بعد صدای پای سید را از حیاط شنید که به سوی اتاق می آمد یاد روزهایی افتاد که با سید در این اتاق می نشستند و مشغول مباحثه و درس می شدند و هم نیم ساعت صدای پایی آرام از حیاط شنیده می شد و لحظاتی بعد دستی ضربه ای به در می زد آن گاه سید بلند می شد و سینی چای را می گرفت و کنار کتاب های درس به زمین می گذاشت.
سید عبدالله خیلی زود وارد اتاق شد به سراغ سجاده اش رفت و آن را جمع کرد. بعد رو به روی میرزا هادی نشست و به چهره اش چشم دوخت.
میرزا هادی لبخندی زد و گفت خسته نباشید آقا سید! الحمدالله که مراسم دفن و ختم به خوبی و آبرومندانه برگزار شد خدا به شما صبر بدهد و آن مرحومه را بیامرزد.
سید عبدالله در سکوت به میرزا نگاه می کرد.
میرزا ادامه داد: انصافاً جایش برای شما خالی است اما چه می شود کرد دنیا همین است.
بعد حرفش را برید چشم های سید دوباره پر از اشک شده بود باید حرف را عوض می کرد؛ اما نمی دانست از کجا و از چه چیز بگوید در ذهنش دنبال موضوع جدیدی برای گفتن بود. دستپاچه گفت: راستی آقا سید الان که می آمدم نزدیک صحن چاووشی ها را دیدم که می خواندند، با همان شعرهای همیشگی : هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله      هر که دارد سر همراهی ما بسم الله
یک دفعه دلم هوای کربلا کرد گفتم به شما بگویم شاید راضی شوید تا با هم سفری به عتبات کنیم. ظاهراً چند روز دیگر راه می افتند من که سال هاست آرزوی زیارت کربلا و نجف را دارم ولی هنوز قسمتم نشده برای شما هم خوب است بالاخره شما هم مدت هاست مشرف نشده اید ما هم در خدمت شما...
میرزا هادی حرفش را قطع کرد نمی دانست چه کار کند کلافه شده بود سید را می دید که داشت بلند بلند می گریست.
متحیر مانده بود دست روی زانوی سید گذاشت و گفت: آقا شما خیلی به خودتان زجر می دهید. فکر می کنید آن خدا بیامرز راضی است تا شما این طور خودتان را آزار بدهید؟
سید عبدالله در میان اشک و آه بریده بریده گفت: نه خودم هم می دانم که راضی نیست؛ اما چه کنم که دلم می سوزد.
سید چند لحظه ای ساکت شد و سپس گفت: راستش یاد آن سفر افتادم.
میرزا هادی حرفی نزد نمی دانستم باید بپرسد کدام سفر یا بگذارد خود سید همه چیز را بگوید.
اما حالا سید عبدالله را می دید که دست به زانویش گرفته و از جایش برمی خیزد سید تکیده و آرام به طرف در می رفت. وقتی سید با سینی چای بازگشت اگرچه معلوم بود که آرام شده است؛ ولی هنوز صورتش از قطرات اشک خیس بود.
میرزا هادی می ترسید حرفی بزند و دوباره سید را به یاد همسرش بیندازد. استکان چای را برداشت و روی زمین گذاشت بعد همان طور که چای را در نعلبکی می ریخت و به دهان نزدیک می کرد چشم به سید دوخت.
سید سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد میرزا هادی جرعه اول را نوشیده بود که سید خودش شروع به سخن کرد:
آن سفر هم از چاووشی شروع شد. یک روز که به خانه می آمدم که دیدم چاووشی نزدیک حرم می خواند گوشه ای ایستادم به تماشا. چاووشی می خواند و دلم را با خودش می برد: هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله. با خودم گفتم هوسش را که دارم پولش را ندارم. بعد رویم را کردم به طرف حرم امام هشتم و گفتم آقا خودت وسیله اش را جور کن!

 

ادامه دارد...

                                                          التماس دعا /یاران

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:37  توسط یاران  | 

درسوگ سپیده

 

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.

غبار غم از سیمای زیبای علی می زدودی و بر زخم های فزون از ستاره ی پیکرش که نشان از رزم با باطل داشت، مرهم می نهادی. فتوحات مولا، رهین مهربانی توست. هنوز خطابه های رسایت سراج راه مجاهدان است و بر آفاق تاریخ می تابد. پاره ی تن رسول یار بودی و یگانه یاور یکتا امیر عاشقان. تلألؤ ذوالفقارعلی، وامدار عزم و عزت تو بود. آنگاه که بر بی بصیرتان و دنیا پرستان غضب می کردی، غضبناکی آفریدگار قادر، آشکار می شد. رضای تو رضای حق بود و با خرسندی ات، تمامت اهل عرش و ساکنان قدس، قرین شعف می شدند.

وصله های چادر و بوریای خانه ات، تمنیات و تمایلات خاکیان را به هیچ می انگاشت. صالحان و صدیقین و مقربان ملکوت، آرزومند خدمتگزاری خاندان خدایی ات بودند و بانوان برگزیده ی حق ، رفت و روب آستانه ی خانه ی اهل بیت(ع) را تمنا می کردند و با این وصف، دستان مبارکت که بوسه گاه اشرف رسولان بود، از فزونی تلاش مهرآگینت پینه بسته بود.

همه ی قصرهای جنت و تمام گهرها و آذین های باغ بهشت، ذره ای از غبار خشت خانه ات هستند و هستی، جلوه ی یک سجود سالکانه ی تو. اگر نبودی، افلاک و آفریدگان به وادی حیات نمی رسیدند.
ما «اسیر» عنایت تو هستیم و «مسکین» و محتاج شفاعتت. اینک «یتیم» هجران توییم و سیه پوش نیلوفر ساقه شکسته ی شهود؛ « و یطعمون الطعام علی حبّه مسکینا ً و یتیما ً و اسیرا». ما را نیز به طعام معرفت و محبت، میهمان کن و از زلال زمزم خیر کثیر، بنوشان ای عطیه ی عرش!

سلام بر غمگنانه ترین روایت ولایت! امروز جان علی از تن مفارقت کرد، گرد یتیمی بر رخسار مهسای زینب نشست، موسم تنهایی حسن فرا رسید، حسین از همین لحظه، کربلایی شد و طلیعه ی عاشورا بر صحیفه ی راز، تابید. ای مهدی موعود، ای آخرین حجت یار! تو شاهدی که مادر سادات را شبانه به جانب مزاری ناپیدا مشایعت کردند و پیکر زخمی شقایق باغ ولایت را به آغوش خاک سپردند و علی بی یاور شد. ای قائم آل یاسین، ای شمس بنی هاشم، ای برپا کننده ی قسط ، ای احیاگر عدل علی! ذوالفقار قیام از نیام برآور و روا مدار که چنین، امواج غم بر دریای دل شیعه بیفزایند.

اینک در شعاع آفتاب خرداد، اندوهی سترگ بر شکوفه های قلب شیعه سایه گستر شد. ستاره ی امید نبی بر خاک فتاد و موج دریای دل علی به ساحل فرقت رسید و برترین آشنای عرشیان بر فراز دست سپیداران در سیاهی شب به ضیافت سرخ لقا نایل شد.
مادر، چه غریبانه از دیار عاطفه ها هجرت کرد و در مشایعتش مرغ دل تا فراسوی آسمان کوچید. معتصمین شیطان، تلخی شوکران فراق را در کام یاران سپیده ریختند. واحسرتا! مهتاب نیلی شفاعت به محاق نشست و طوبای رعنای ولایت و آذین صحیفه ی شهادت، پای به معراج نهاد و سایه ی همای عنایتش را از ماسوا برچید.

امروز از سیمای یاس ها و نسترن های بهاری، نکهت غم می خیزد. امروز شقایق های دشت بی قراری، سیاهپوش زهرای آل یاسینند و از سمت آبی دلدادگی، سحاب حزن و توفان حسرت به آسمان احساس سرخ شیعه رسیده و بارش اشک و تراوش زمزم عشق و ریزش آبشار حرمان و رویش غنچه های درد و داغ، منظر بهار غمند و عندلیب عاطفه را به نغمه ی فرقت فرامی خوانند.

یا فاطمه، یا سیدتنا و مولاتنا!
ادرکنا!
امروز صبای سوزدل ها حزین و خرامان به سوی مدینه وزید و عطر یاسمن های اندوه در کوچه های ارادت پیچید. سلام عاشقان بر غریب مدینه. امروز تمام راه های آسمان را به سوی مدینه گشوده اند و راهیان سبز سلوک به تنهایی مزار یار می اندیشند. آنک، در رثای گوهر گمگشته ی علی، ریزش الماس اشک را شاید و تراوش یاقوت آه. آنگاه که شمشاد شیدای ولایت را شبانه به معراج مهر بردند، چشمه ی اشتیاق خشکید و ماه امید، هجرت کرد. چه شباهنگام دلتنگی بود و چه سپیده ی سیاهی! تمام خورشیدهای شعف، یکباره با غروب آشنا شدند. سیمای سپید زهره ی منظومه ی ولایت به سرخی گرایید.

فاطمه، معیار فضایل بود و اسوه ی سرآمدان عصمت و میزان محسنین. در فناکده ی خاک، افول کرد و در بقاسرای عرش، طلوع و تابندگی نمود. هنوز آوای شیوایش در گوش دل ها باقی است که همگان را به پارسایی و پایداری در ولایت علوی می خواند و خود،عامل نخست آن بود. آیین محمد (ص) از استقامت سرخ زهرا آوازه یافت و امت از مرام زیبایش، مجد. فردای شیعه از دیروز شعله ناک آلاله ی شهید نبی، به روشنایی رسید و سوز سینه ی آسمانی اش، اقتدار و صبر حسین و سطوت و صلابت حسن را به ارمغان آورد.

السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول الله!

ما خاک پای یوسف گمگشته ی توییم و حیات و قیام و حکومت و جان و روح و هستی مان رهین یک نگاه آسمانی اوست. انقلاب اسلامی ما جلوه ی کوچکی از نورعنایت فرزند عزیز توست. تمام شقایق های دشت التهاب برای قطره ای از دریای احسانش در انتظار، می سوزند.
خدایا مباد که نسیان و غفلت ما، موعود عاشقان را دل آزرده سازد، که تمام حیات و نهضت ما برای یک تبسم ملیح اوست. سال هاست که دلتنگ غیبت و نهانی اوییم و نیک می دانیم که وجود جودآگینش حضور محض است و نهانی، از آن ماست.

یا فاطمة الزهرا، یا قرة عین الرسول!
پدر و مادرم فدای خاک قدوم گل گمگشته ات باد. نظر عنایت خویش از ما مگیر. ضعیفانیم و چه کسی به ما نظر کند جز مظهر سطوت رسول یار؟ تهی دستانیم و چه کسی احسان مان کند جز جلوه ی غنای دوست؟

یا وجیهتا ًعند الله، اشفعی لنا عند الله!

 

                                         التماس دعا / یاران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:30  توسط یاران  | 

3 آرزو (قسمت اول)

 

اين داستان برگرفته از واقعه اي حقيقي است كه در كتاب شريف «عبقري الحسان» نوشته عالم پرهيزگار مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر نهاوندي نقل شده است.

محمد تقي اختياري

میرزا هادی نگاهی به جمعیت انداخت. سپس دستش را روی شانه سید عبد الله گذاشت و دهانش را نزدیک گوش او برد و گفت: آقا سید، این همه گریه و زاری خوب نیست مردم چه می گویند؟! خوب است کمی خوددار باشید.
سید عبدالله در حالی که هنوز می گریست، سرش را بالا آورد و پاسخ داد: چه کنم؟ نمی توانم که به خاطر مردم اشکم را پنهان کنم. دست خودم نیست دلم می سوزد.

میرزا هادی دوباره نگاهی به دور و برش کرد. جمعیت کمی نبود. خیلی ها آمده بودند بزرگان شهر را می دید که صف به صف و به دنبال هم در حرکتندو بسیاری از آن ها را می شناخت و می دانست کم تر در چنین مراسمی شرکت می کنند و فقط به خاطر سید عبدالله قزوینی که زهد و پاکی اش زبانزد مردم است، آمده اند. پیش خود فکر کرد کاش آقا سید عبدالله هم موقعیت خودش را درک می کرد و این قدر بی تابی نمی کرد. بالاخره مرگ برای همه هست. از قدیم گفته اند مرگ حق است. تازه آن خدا بیامرز که جوان نبود؛ عمر با برکتی کرد و رفت. دیگر این همه زاری ندارد. راستش من که ندیده ام مردی برای مرگ همسرش این طور آه و ناله راه بیندازد.
دوباره نگاهی به سید عبدالله کرد که زار می زد و می گریست. چاره ای نبود به هر قیمتی بود باید او را آرام می کرد. گوشه ی عبای سید را گرفت و باز سرش را نزدیک برد و زمزمه کرد: آقا تو را به خدا بس است! خدا بیامرز که دختر هجده ساله نبود که این طور برایش گریه می کنید همین چند روز پیش یکی از بستگان ما در ابتدای جوانی عمرش را داد به شما برای او باید زار بزنند که ناکام از دنیا رفت! نه، حاجیه خانم شما که الحمدالله عمر با برکتی کرد و رفت.
حالا سید عبدالله رویش را به طرف میرزا هادی برگردانده بود و در چهره اش همراه اندوه غضب هم دیده می شد. میرزا هادی زود فهمید که زیاده روی کرده است دستپاچه شد حرفش را عوض کرد و گفت: البته شما حق دارید متاثر باشید. بالاخره همدم سالیان سال را از دست داده اید و برایتان جدایی از او سخت است.
اما جملات تازه میرزا چیزی از خشم سید عبدالله کم نکرد. حرف میرزا هادی را برید و گفت: آخر تو که شان او را نمی دانی او که یک آدم عادی نبود تا با جوان خویش و قومتان مقایسه اش بکنی
میرزا هادی دستی به صورتش کشید و پاسخ داد: البته می دانم چه شانی بالاتر از این که همسر شما باشد چه کسی در این شهر است که شما را نشناسد.
سید عبدالله سری تکان داد و گفت: نه برادر. آن خدا بیامرز خودش برای خودش کسی بود. بعد چند لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: در شان او همین بس  که مرگ این گونه را خودش از خدا خواسته بود. آن خدا بیامرز خودش خواسته بود تا پیش از من بمیرد. فهمیدی؟! خودش. حتی خودش خواسته بود تا در مشهد کنار قبر امام هشتم بمیرد و همین جا دفنش کنند.
باقی راه هیچ سخنی بین آن دو رد و بدل نشد. میرزا هادی دیگر سکوت را ترجیح می داد. فقط گاهی به ندای لااله الا الله جمعیت پاسخ می داد اما از کنار سید دور نشد. مواظبش بود. پیش خود می گفت کاش حداقل فرزندی داشتند تا از این پس در کنار سید می ماند و مراقبتش می کرد.
ساعتی بعد وقتی از قبرستان برمی گشتند. میرزا هادی سکوت را شکست و رو کرد به آقا سید عبدالله که حالا آرام شده بود و گفت: راستی یک سوال؛ نگفتید  آن مرحومه چطور خودش خواسته بود که این جا در مشهد بمیرد. آن هم زودتر از شما؟ مگر مرگ دست خود انسان است که خودش زمانش را انتخاب کند؟
آقا سید عبدالله آهی کشید و سپس با صدای آهسته ای پاسخ داد: داستانش طولانی است. حال و حوصله هم می خواهد که ندارم.
بعد دستی به چشم های نمناکش کشید و ادامه داد: راستش این است که تا حالا این قصه را برای کسی نگفته ام.
میرزا هادی که کنجکاو شده بود گفت: ولی به من که می گویید؛ بالاخره سال هاست که در محضرتان هستم و خیلی از اسرارتان را به من گفته اید.
سید نگاهی به میرزا انداخت. راست می گفت دوست چندین ساله اش بود و خیلی از اوقات را باهم گذرانده بودند. در سفر و حضر یار هم بودند و مباحثه های علمی دونفره زیادی با هم داشتند. سری تکان داد گفت: نمی دانم شاید روزی بگویم اما قول نمی دهم ولی راست می گویی اگر قرار باشد برای کسی بگویم آن فرد تو هستی اما فعلا که تصمیمی برای گفتنش ندارم.
حالا رسیده بودند به جایی که هرکدام باید به سویی می رفتند.
میرزا هادی دستانش را باز کرد وآقا سید را در آغوش گرفت و گفت: خدا به همراهتان. خیلی خودتان را زجر ندهید. دنیا همین است فقط خداست که باقی است همه باید روزی چمدانمان را ببندیم و برویم. سید عبدالله زیر لب گفت: می دانم. کل نفس ذائقه الموت...

                                              ادامه دارد...

                            

                                         التماس دعا/یاران


+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 8:45  توسط یاران  | 

مهربانتر از یوسف

آیا تاکنون داستان یوسف علیه السلام را خوانده اید داستانی که حکایت از غم بزرگ غربت و غیبت دارد ، یعقوب ازغم غیبت چندین ساله یوسف، دل شکسته و رنجور است. آنقدر از دوری یوسف گریسته بود که فروغ دیدگان را از شدت اندوه و حزن از دست داد و ....

یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را به بهانه تو پیش کشیدیم.

شرمنده ایم...

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست.

ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم.

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم نشانی از تو می یابیم.

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را درنوردیم ، در می نوردیم.

ای یوسف زهرا !

خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،ما و خاندانمان نیز گرفتاریم،

روی پریشان ما را بنگر. چهره زردمان را ببین.

به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر

ای عزیز مصر وجود !

سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است.

یابن الحسن !

برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی هرچند اندک آورده بودند،

اما ...

ای آقا ! ای کریم ! ای سرور !

ما درماندگان دستمان خالی و رویمان سیاه است.

اما ... نه ،

کالایی هرچند ناقابل و کم بها آورده ایم.

دلی شکسته داریم و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم.

سفارشنامه ای هم داریم ، پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم.

یا صاحب الزمان !

به فریادمان برس ، درمانده ایم.

سخت است بر ما که دوستان یاد تو را کوچک شمارند.

غم دوری دیوانه مان کرده است.

اما نمی دانم چه شیرینی و حلاوتی در این درد دوری است که می گوئیم:

کجاست آن چشم گریانی که از دوری تو اشک بریزد؟ تا من او را در گریه یاری دهم.

ای کاش پیکی ، پیراهن تو را به ارمغان بیاورد تا نور دیدگانمان گردد.

کی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد؟

کی می شود ترا ببینیم که پرچم پیروزی را برافراشته ای؟

و اگر آن روز فرا رسد ...

                 اللهم عجل لولیک الفرج

  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:35  توسط محب  | 

برخيز… برخيز! آري يوسف را آوردند

 
برخيز… برخيز! آري يوسف را آوردند. درنگ جايز نيست.
برمي خيزي. در اتاق كوچك و تاريك خود جستجو مي كني؛ امّا نه، هيچ چيز در بساط نداري… هيچ چيز. به كنج اتاق خيره مي شوي. آري، آن جا را نگاه كن… روي آن پاره حصير به هم پيچيده، تنها كلافي نخ، بي فايده افتاده است و ديگر هيچ…
لحظه‎اي قامت خميده و رنجورت را به ديوار كهن سال پشتِ سر استوار مي كني؛ به فكر فرو مي‏‏‎روي: اي كاش تو نيز از اشراف شهر بودي!
كلاف نخ را بر مي‎داري؛ از اتاق بيرون مي‎روي… وه! چه غوغايي است… مرد و زن، كوچك و بزرگ، پير و جوان، همه و همه به سوي بازار مي‎دوند… ديگر مجالي براي صبر نيست.
از هر سوي، انديشه‎اي هراس آميز بر دلت نیشتر مي‎زند: اي كاش تو نيز از اشراف شهر بودي! دل خوش مي‎داري… يوسف به تو نيز خواهد نگريست؛ گرچه…
قدم‎هاي كوچك و سنگين خود را برمي‎داري؛ ياراي رفتن نيست.
هياهويي است. گويا هنوز يوسف را از كجاوه‎ي غيبت بيرون نياورده‎اند، چه قيل و قالي است!
هر كسي با تحفه‎اي براي خريداريش در دست، ايستاده است…
يكي زندگي‎اش را… يكي فرزندانش را… ديگري جانش را!
آه كه چه‎ قدر ما تهي‎دست‎ايم! آخر نگاه كن، نگاه كن… مي‎نگري. چشمانت خيره مي‎شود. زبانت مي‎خشكد. خدايا! چه كساني به انتظارِ آمدنش نشسته‎اند و كمر شكسته‎اند!
جعفربن‎محمد صلوات الله عليه پاي برهنه روي خاك زانو زده است… واي بر ما!… خدايا! چه مي‎گويد؟! گوش جان به كلامش مي‎سپاري:
«مولاي من! غيبت تو خواب از ديدگانم دور ساخته و زمين را بر من تنگ گردانيده و آسايش دل را از من ربوده است. آقاي من! پنهانيِ تو درد و رنج مرا به سختي‎هاي اندوه‎زاي روزگار پيوسته و از دست رفتن ياران امكان گرد هم‎آمدن و برانگيختن را از ميان برده است.
هنوز از ياد يك بلا و سختي دوران غيبت اشك ديدگانم نخشكيده و سوز و ناله‎ي دل، آرام نشده كه رنج و شكنج شديدتر و دردناك‎تري در برابر ديدگانم آشكار و نمايان مي‎شود.»
بنگر موسي‎بن‎جعفر عليه السلام را … مي‎نگري. مي‎شنوي چگونه ناله‎ي هجر سر مي‎دهد:
«اَللّهْمَّ عَجِّلْ فَرَجَهْ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَّهْ.»
بنگر علي‎بن‎موسي را. درود خدا براو باد! مي‎نگري. ببين كاسه‎ي خونين چشمانش را.
اين جا جولانگاه پهلو شكستگانِ حريم ولايت است.
بازگرد… ديگر جايي براي تو نيست.
بهاي يوسف اشك‎هاي به خون شسته‎ي زهراست؛ سرهاي بي‎تن عاشوراست؛ چهارده سال به كنج زندان نشستن امام صابران است…
با اين همه، دل خوش مي‎داري؛
شايد تو نيز از خريدارانش به حساب آيي!
آرزو داریم در خيل مشتاقان يوسف فاطمه درآييم. بر قدوم به صف نشستگان گل نثار می کنیم.  باشد كه در خيل خريداران آن مهربان به پرده نشسته به حساب آييم.

التماس دعا/ یاران

 


+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 8:33  توسط یاران  | 

تسلیت

اللهم العن اوَّل ظالمٍ ظلمَ حقَّ محمد وَ آل محمد

هر چند که خسته است ، بر می خیزد

                             با درد نشسته است ، بر می خیزد

تا نام " علی " می شنود ، با آنکه

                          پهلوش شکسته است بر می خیزد

السَّلامُ علیک ِ ایّتُها الصّدِّیقةُ الشَّهیدة

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 19:54  توسط محب  | 

انتظار...

 

پيغمبر فرمودند:
«كسي كه مرا، اهل بيت مرا، عترت مرا و حقيقت مرا بيشتر از خودش، خانواده‌اش، نوادگانش و ذاتش دوست نداشته باشد به درجه ايمان نرسيده است. »
عترت و اهل بيت پيغمبر (ص) علي مرتضي، فاطمه زهرا،‌ حسنين و امامان معصوم از نسل حسين سلام الله عليهم اجمعين هستند.
امروز آنكسي كه با قطع و يقيين و به هزار قسم جلاله مي توان گفت پسر و فرزند پيغمبر است و هيچ كس در فرزنديش نسبت به پيغمبر، اقرب و اقدم از او نيست؛ وجود مسعود اعليحضرت بقيه الله كه امام زمان ما وفرزند امام حسن عسكري است (ع) است. ما وقتي ايمان به پيغمبر خواهيم داشت كه اين پسر پيغمبر را قبول داشته باشيم و او را بهتر از بچه هاي خودمان بخواهيم و بيشتر از آن ها دوستش بداريم.

حال از شما سئوال مي كنم؟ آيا او را لااقل به قدر بچه هامان دوست مي داريم؟ بيشترش پيشكش
اگر حضرت بقيه الله را بيشتر از اولاد خود دوست مي داريد، خوشا به حالتان كه به پيغمبر ايمان داريد.
اگر فرزند شما يك ساعت ديرتر از دبستان و دبيرستان بيايد ـ فرض كنيد ساعت پنج بايد بيايد؛ حالا ساعت شش بشود و هنوز او نيامده باشد ـ چه حالي پيدا مي كنيد؟‌ چه طور منقلب مي شويد؟ مادر، چه طور سپند آسا از منزل بيرون مي پرد؛ اين طرف و آنطرف مي رود؛ تلفن مي زند؛ دم مدرسه مي رود از مدير و ناظم و هر كسي كه ببيند سراغ او را مي گيرد. با يك ساعت دير كردن فرزند چه طور منقلب و مضطرب و پريشان مي شويد و در مقام تعقيب و تحقيق برمي‌آييد و آرام نمي گيريد تا فرزندتان را ببينيد؟ آيا براي امام زمانتان همين طور هستيد؟ اين گمشده از ديده‌ها كه نمي بينيدش و نمي توانيد پيدايش كنيد، آيا در جستجويش برآمده‌ايد؟ در فراقش اشك ريخته‌ايد؟ در غيبتش مضطرب و پريشان شده‌ايد؟ آيا براي سلامتي‌اش دعا كرده‌ايد؟
امام زمان هم در حفظ خداست. چون بنده خداست، او را هم بايد خدا نگه دارد. براي سلامتي و حفظ حضرت، دعا كنيد.
همان طور كه براي اولاد خود دعا مي كني ـ كه: خدايا او را نگه دار؛ حافظ او باش؛ او را به تو سپردم ـ همان طور با همان دل سوخته كه در فراق فرزند گمشده داري و با اضطراب و اضطرار دعا مي كني، همين گونه براي فرزند پيامبر، آقا و مولايت دعا كن.
 

 
 آقاي بزرگواري را كه همه چيز در قبضه اوست و مشكل گشاست، بالاي سرمان داريم و از او غافل مانده‌ايم! به قدري هم چشم به جانب ما دارد و گوش به آواز ماست كه حد ندارد.
به خدا قسم ، با آن آقائي و توجهي كه او دارد، اگر همان قدر كه در مشكلاتمان دلبستگي به يك رئيس اداره و … داريم، به او دلبستگي داشته باشيم و به پناه او برويم و دست به دامن او بزنيم، به حق قسم كه بزرگ ترين مشكل ها را حل مي كند.…
برويد به در خانه امام زمان عليه السلام؛ فرزند كجا بايد برود؟ پيش بابا. اي صاحب عصر شما پدر من هستيد؛ اگر چه بچه چموشي هستم و دل شما از دست من خون است و خودم هم معترفم اما با تمام اين ها كجا بروم؟
بچه ـ وقتي کاری ميكند و بابا او را از در خانه بيرون مي كند ـ به اين طرف و آنطرف مي رود اما وقتي هوا تاريك شد جايي ندارد برود، بايد بيايد به خانه خودش؛ زير سايه بابايش.
مي آيد و در مي زند. پدر ـ وقتي مي فهمد اوست ـ مي گويد: برو ! دفعه دوم در مي زند؛ باز بابا مي گويد: برو. او مي گويد: كجا بروم؟ جاي ديگري ندارم. وقتي همين كلمه را بگويد، دل بابا تكان مي خورد؛ در را باز مي كند و مي گويد: بيا داخل شو.

برو در خانه باباي واقعي خودت، امام زمان عليه السلام و بگو: اگر چه بد هستم اما جايی ندارم و غير از تو كسي را ندارم. ...
جز تو كسي نيست هوادار ما             مونس ما، ياور ما، يار ما

 

                                                                        التماس دعا / یاران

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 9:6  توسط یاران  | 

شاید کسی را فراموش کرده ایم!

 

مادر را دیده ای که چه سان از فرزند نو خاسته اش چشم بر نمی‌دارد و هر جا که او گام‌های سست و لرزانش را می‌گذارد بی اختیار یک گام از او جلوتر می‌دود؟ کودک تازه متولد شده را که هنوز هیچ پناهگاهی نمی‌شناسد په سخت می‌گرید و بی تابی می‌کند و در پس او مادر و پدرند که از بی قراری کودک بی تابند؟ هر روز و هر شب از برای لحظه ای به خواب رفتن نوزاد جشم بر روی چشم نمی‌گذارند و سرانجام این خستگی است که پلک‌های سنگینشان را به هم می‌دوزد و دوباره با شنیدن آهنگ گریه ی نوزاد به جدال با خواب در می‌افتند. به راستی این چه حسی است که این چنین سختی و دشواری زندگی را بر پدر و مادر شیرین و خوشایند می‌سازد؟ این کدامین حلقه از سلسله جنبان محبت است که این گونه بر گرداگرد کودکی می‌پیچد و او را فصل مشترکی می‌کند از عاطفه زوجی بر ثمره ی وجودیشان؟ مگر می‌شود که روزی بگذرد و پدر با دیدن کودکی که دست در دستان والدینش دارد یاد فرزندش نیفتد و یا مادر اگر چیزی برای کام خود خواسته قبلاً آن را برای کودکش نخواسته باشد؟!

 با این مقدمه شاید کلام امام رضا علیه السلام را بهتر درک کنیم که فرمودند:
... امام پدر دلسوز است ... امام (هم چون) مادر نیکوکار نسبت به طفل کوچک است.
هیچ کس در دلسوزی و شفقت مادر نسبت به فرزند شیرخوارش تردید نمی‌کند؛ اما آیا کسی یاد می‌کند امامی‌را که دلسوزیش به حال ما بیش از آن مادر است؟!
چشم به راهی مادر هنگام بازگشت فرزند دور از وطن را دیده اید؟
آیا یاد کرده اید از امام زمان خود که بیش از مادر چشم به راه بازگشت ما به سوی خویشتن است؟
چه شده که تعلقات دنیوی ما را در تله ی خود گرفتار کرده است؟
چه شده که به این و آن دل بسته ایم و از دل بند حقیقی عالم غافل شده ایم؟
آیا در قلب خود جایی برای امام عصر علیه السلام خالی گذارده ایم؟
الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق و لات یکونوا کالذین اوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الامد فقست قلوبهم...
آیا هنگام آن نرسیده که دل‌های مومنین برای خدا خاشع گردد و نباشند همانند آنان که قبلا کتاب بر آن‌ها نازل شد؛ پس دورانی طولانی بر آن‌ها گذشت و دل‌هایشان سخت شد...
نکند که ما هم مانند گذشتگان در اثر روز مرگی زندگی چنان محو زرق و برق دنیا شده ایم که خاطرمان از یاد مهدی علیه السلام تهی شده باشد؟
نکند که طولانی شدن غیبت ما را مصداق (فطال علیهم الامد فقست قلوبهم) کرده باشد؛ قساوت قلب در اثر طولانی شدن دوران غیبت را به ما نسبت دهند و شاید ما را با اهل کتابب هم سان کنند که قصد جان پیامبرانشان می‌کردند!
بیا امروز من و تویی که هر روز و هر ساعت به هزاران زیبایی دنیا اندیشه می‌کنیم اکنون و در این ساعات و لحظات پر برکت بر دل خویش نظر افکنیم.
هیهات که دل ما را زنگار بی تفاوتی و غفلت نسبت به امام زمان علیه السلام پوشانده باشد؛
بیایید قدری بنشینیم و با خود حدیث نفس کنیم:
آیا قلب ما در طول روز به یاد حضرت مهدی علیه السلام می‌تپد؟
آیا دل مان می‌سوزد که جوانی مان گذشت و روی آن ماه طلعت خدایی را ندیدیم؟
آیا دل مان به سان پرنده ای به سوی آن غایب از نظر پر می‌کشد؟
که امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:
فرزندم مهدی! بدان که دل‌های مردمان با اخلاص و طاعت پیشه به سان پرندگانی که به سوی آشیانه پر می‌کشند مشتاق تو هستند.
اگر نه چنین ایم که دل‌هایمان با شنیدن نام مهدی علیه السلام کنده شود؛ اگر در طول روز و شاید هفته و ماه دل مان به سوی آن عزیز پر نمی‌کشد؛ باید که در این ایام فکری به حال خود کنیم.
  ای که پنچ رفت و در خوابی    مگر این پنج روزه  دریابی
هنوز دیر نشده !
توسلی ، توجهی و دعایی بر سلامتی و فرجش
که اوست مهربان تر از مادر...

 

 


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 14:56  توسط یاران  | 

سلام بر بهار ...

وه چه زیباست شوکت پر شگون این فصل پر شکوه که همه ی مردمان این سرزمین آسمانی را در حال و هوای دوباره سرزنده شدن رهنمون است.

همه در تازگی اند ، همه دنبال نو شدن اند ، همه ...

جبین ستایش سوی معبودی بی نیاز که سیمای جهان واپسین را به بهترین صورت ممکن با نقش و نگار بهار به رنگ کشیده است تا دلهای غافل از قیامت ، تلنگر خورند شاید به خود آیند و بنگرند که چگونه مردگان دگر باره زنده می شوند به پیشگاه عدل تا پاسخ گویند با نعمت بهار چه کردند ؟

همه باید با سرمایه ای که نزدشان امانت سپرده اند حساب و کتاب پس دهند :

با نعمت پدر و مادر چه کردید ؟ جوانی تان را در چه راه ؟ این نعمت عمر را ، این همه فرصت دستگیری از ایتام و در راه ماندگان داشتید ... سوار بر کشتی مراد ، این همه طوفان زده دیدید ، به تماشای غرق شدنشان نشستید یا دست نجات سویشان کشیدید ؟

                  قیامت رسیده است ، نه بهار! بیدار ! بیدار ! 

                     روز حساب است ، هشیار ! هشیار !  

مگر نه که رویش شکوفه ها و باران ترنم آفرینش می تواند تصویری از ظهور امام واپسین باشد و شمه ای از شمایل روز وصال حجت باقی حق ، حضرت مهدی ( که خداوند پیش اندازد ظهورش را )

آری ، بیاییم سال نو را با دیده ای نو به تماشا بنشینیم ...

خانه تکانی های قبل بهار ، خانه دل چه ؟

تسویه حساب های بین یکدیگر ، محاسبه نفس چه ؟

تهیه و تدارک لباس نو و ظاهر آراسته ، پیرایش و آرایش روحمان چه ؟

 ... و ده ها آداب و رسوم نیکوی دیگری که در هویت این سرزمین کهن نهفته است و کمتر کسی از آن گفته ...

     درود بر بهار بهتر شدن و بنده تر شدن و بدرود ای خزان غفلت و غیبت از یاد خدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:52  توسط محب  | 

شیعه واقعی ...

 

از امام حسن عسکرى (علیه السلام) روایت شده است که در زمانی که مأمون، علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را به ولایت‌عهدی منصوب کرده بود، دربان ایشان بر حضرت وارد شده و گفت: "گروهی پشت در ایستاده و اجازه ورود خواسته و مى گویند: ما از شیعیان على (علیه السلام) هستیم." حضرت فرمود: "من مشغولم، آنها را بازگردان." و دربان ایشان را بازگرداند. آن گروه به مدت دو ماه به همین منوال می‌آمدند و سخن خویش را تکرار می‌کردند، ولی بازگردانده می‌شدند؛ تا جایی که دیگر از دیدار امام (علیه السلام) نا امید شده و به دربان گفتند: "به آقایمان بگو ما از شیعیان پدرت على (علیه السلام) هستیم! اینکه شما به ما اذن ورود نمی‌دهید، موجب شماتت و سرزنش ما توسط دشمنان شده است و ما این بار بازگشته و از خاری و خجالت نسبت به آنچه برایمان روی داده و ناتوانی از تحمل دردی که از ناحیه دشمنانمان بر ما خواهد رسید، از شهر خود خواهیم گریخت."

علی بن موسی الرضا (علیهما السلام) به دربان خود فرمود: "اجازه بده داخل شوند." آنان وارد شده، سلام کردند؛ ولی امام (علیه السلام) اجازه نشستن صادر نکرد، لذا آنان همانطور ایستادند.

سپس گفتند: "ای زاده رسول خدا! پس از آن روی گردانی شدید، این چه جفای بزرگ و استخفافی است (که در حق ما روا می‌دارید)؟ بعد از این دیگر چه اعتبار و آبروئی برای ما باقی می‌ماند؟"

امام رضا (علیه السلام) فرمود: "این آیه را بخوانید: «و هر مصیبتى به شما رسد، به ‌خاطر اعمالى است که انجام داده‏اید و (خدا) بسیارى را نیز عفو مى‏کند.»(1) به ‌خدا سوگند که من در این بی اعتنایی جز از خداوند عز و جل و رسول او و امیرالمؤمنین و پس از او از پدران پاکم (علیهم السلام) پیروی نکردم، لذا من نیز به سیره آنان اقتدا نموده ام."

 گفتند: "دلیل این (بی اعتنائی) چیست‌ ای پسر رسول خدا؟"

فرمود: "این (رفتار من) برای آنست که ادعا می‌کنید شیعه امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستید؛ واى بر شما! شیعیان او، حسن و حسین (علیهما السلام) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و محمّد بن ابى بکر بودند که ذره‌ای از دستورات او سرپیچی نکردند. در حالی که شما با انجام بسیارى از کردارهایتان با او مخالفت می‌کنید، و در بیشتر واجبات خود کوتاهى ورزیده و حقوق بزرگ الهی برادران خود را خار و بی مقدار می‌شمرید ... اگر شمامى گفتید که از موالیان و محبین اویید و از دوستداران دوستان او و دشمنان دشمنان او هستید، من این ادعای شما را انکار نمی‌کردم، ولی آنچه ادعا نمودید، مقام بلندی است و اگر با کردارتان ادعایتان را تصدیق نکنید، به هلاکت می‌افتید، مگر آنکه رحمت پروردگارتان شامل شما شود."

آنان گفتند: "ای پسررسول خدا! ما همگی نه تنها به درگاه خدا استغفار کرده و از این گفته خود توبه می‌کنیم، بلکه آن‌طور که مولای مابه ما آموخت، می‌گوییم: «ما محبان شما و دوستداران دوستان شماییم و دشمنان دشمنان شما هستیم.»" امام رضا (علیه السلام) فرمود: "آفرین و مرحبا به شما برادران و محبینم! اکنون به نزد من آئید."

پس آنان را پیوسته به خویش نزدیک می‌نمود تا اینکه آنان را در آغوش گرفت. سپس امام (علیه السلام) به خدمتکار خویش فرمود: "توبه و استغفار آنان سبب گردید تا گناهانشان آمرزیده گردد و به خاطر محبتشان به اهل بیت، مستحق تکریم گردیدند." لذا به او امر نمود تا به کار آنان و خانواده هایشان رسیدگی کند و به آنان مخارج زندگی و هدایایی اهدا کند و مشکلات آنان را برطرف نماید. (2)

بر اساس حدیث فوق، تنها کسانی می‌توانند ادعای شیعه واقعی بودن را بنمایند که علاوه بر محبت اهل بیت (علیهم السلام)، رفتار و کردارشان در تمامی ‌زمینه‌ها شبیه آن بزرگواران باشد. به بیان دیگر، معیار تشخیص شیعیان حقیقی نه تنها محبت آنان به اهل بیت (علیهم السلام)، بلکه مقدار اطاعت و پیروی آنان ازفرمان خداست.

(برگرفته از کتاب "إحتجاج"(1)، تألیف مرحوم علامه طبرسی(ره))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی ها:

1-"و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم و یعفوا عن کثیر" (سوره شوری، آیه 30)

2- در ترجمه حدیث فوق، از ترجمه فارسی کتاب "الاحتجاج علی اهل اللجاج" که توسط آقای بهراد جعفری صورت گرفته، استفاده گردیده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 18:19  توسط یاران  | 

تو می آيي تا ...

 

از ابتدای سال تا به امروز با آمدن هر جمعه گفتيم :

شايد اين جمعه بيايد شايد ...

اما امروز آخرين جمعه سال را می گذرانيم وهنوز وجودت را , ظهورت را به انتظار نشسته ايم...

ای زاده پيغمبر؛ ای غايب هميشه حاضر؛ در دستهای مهربان و بلورينت خورشيد  ؛ جاودانه جای دارد و گلهای بی خزان محبت در باغ های کوچک دنيا روزی شکفته خواهد شد .

 

آن روز ؛ آرزو که از قرنهای دور و از ورای حجاب ؛ پنجره ای به سوی بهار گشوده خواهد کرد ، تو... می آيي .

 

تو می آيي تا عطر گرم عطوفت را در کوچه های خالی دنيا ، جاری سازی و ... دنيا از حقارت خود شرماگين به ندبه بنشيند ...

 

بی تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سالها هجری وشمسی همه بی خورشيدند

سير تقويم جمالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجيدند

تو بيایی همه ساعت ،همه ثانيه ها

از همين روز همين لحظه همين دم ، عيدند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 7:21  توسط یاران  | 

تسویه حساب های شب سال نو

نمی دانم چرا سرعت گذر زمان در اسفند ماه چند برابر ماه ها و روزهای دیگر سال است.!

از بس که همه مردم با شتاب وصف ناپذیری در پی سرو سامان دادن امورشان هستند ، داد و ستد در اوج خود و حراج ها و فروش های فوق العاده خریدهای خیره کننده را رقم می زنند ، شلوغی بازارها ، ترافیک خیابان های شهر ، کارهای نیمه تمام و دست آخر هم حساب و کتاب هایی که باید در شب عید به یک نقطه تمام کننده برسند ...

البته برای عده ای هم این رفت و آمدها و تلاش های شبانه روزی خوشحال کننده است که بالاخره این مردمان دقیقه نود به خودشان می آیند و کار یکسال را در چند روز خاتمه می دهند و گرنه معلوم نبود اگر همین شب عید هم نبود کی باید دفاتر به نقطه صفر می رسیدند؟!

اما در میان این همه هیاهو ، تسویه حساب با خدا و امام زمان کجای کارمان است ؟

کی و چه وقت می بایست با خدا حساب هایمان را صفر کنیم ؟

چه موقع بایداز همدیگرحلالیت بطلبیم و با امام عصرمان بی حساب شویم ؟!

 

                     اندکی فکر کنیم شاید تصمیمی دیگر گرفتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 16:32  توسط محب  | 

نقشه ۲۵ گنج بزرگ دنیا از زبان امام صادق علیه السلام

 

امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

۱ طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ: بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة: و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏ گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

۳- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

 

4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.

برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية: و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش: و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل: و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال: و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي: و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد: و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق: و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن: و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق: و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.

 

منبع : مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:38  توسط یاران  | 

سرخوش ...

                       

                          سرخوش آن روزی که آن بانی نور                       

 از کنار کعبه بنمايد ظهور

                         قلب ها را مهر هم عهدی زند                              

  از حرم بانگ انا المهدی زند

سالروز تاجگذاری وامامت مولايمان مهدی عجل الله وتعالی فرجه

بر همه شيعيانشان مبارک.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 10:8  توسط یاران  |